تبليغاتX
JANAH83
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ جناح 83 خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ در راستای ارتقای فرهنگی شهرمان جناح ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد

با تشکر   

لينك به وبلاگ نویسان جناحی
چت با مدیر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در وبلاگ جناح83

آرشيو
طراح قالب
      ماجراهاي شيخ ما (قسمت دوم)

به آنجا رسيديم که "شيخ ما" دو لنگ مبارک خويش را در يک کفش نموده بود که به هر قيمتي بايد به آن شهر شود. مريدان را از اين عمل شيخ بسيار اندوهگين بودندي و در فکر چاره اي که شايد شيخ را بازدارندي. باز هم دل به دريا زدندي و جميعا نزد شيخ حاضر شدندي و بگفتند يا شيخ از رفتنت چه حاجت که ما را در فراقت نشايد و در دوريت درس خواندن چه بايد. يا شيخ بيا و مردانگي فرما و بر ما منت نِه و در خانه ی خود بمان که در اين مدت سال را چه وقت سفر کردن ، آخر ترم است و ما را با اين همه درس و کتابت ، بي استاد چه کنيم يا شيخ. باز "شيخ ما" از سخنان مريدان بجوشيد و تاب سکوت نياورد و آنچه در اين سالها در دل نهان داشته و در مقام شيخ و شيوخي اجازه بيان نداده بود ، بر سر مريدان بريخت و بانگ برآورد: چرا با من چنين کنيد و از جان من چه خواهيد؟ يا مرا سفر کردن به آن ديار يا رفتن به برج ميلاد و پريدن و با کله به زمين خوردن و از شرِّ هرچه مريد بي عقل وشعور و هيچي نفهم راحت شدن. مريدان چاره را در آن يافتن که ديگر لب نجنبانند و هيچ نگويند که هر چه گفتند صد تاي آن را نثار خود ديدند. لاجَرَم "شيخ ما" را عزم خود را جزم نموده بود و وصيت نامه طولاني بنوشت و تا آنجا که در توان داشته بود توشه و بار و بنديل خود را بهر سفري دور و دراز که از پايتخت تا پس کرانه هاي خليج فارس امتداد داشت آماده بکردندي. دو دست لباس و امامه و لنگ و ابای نو خودرا از صندوقچه به در آوردي و مقداري طعام در لاي آن بذاشتي و آماده رفتن بشد. روز رفتن و جدايي فرا رسيد ، تمام مريدان بر گرد شيخ خود جمع شدندي و و چنان داد و بي داد و گريه و فغان راه انداختندي که دل هر رهگذر را بدرد آورندي. شيخ را در آن روز سعي بر آن داشت که چون روز آخر بُوَد ، بر مريدان سخت نگيرد و براي روزي که هم شده از دَرِ مهرباني بر ايشان سخن گويد. شيخ دست برسر تک تک مريدان خود بکشيد و دلداري بداد و بگفتا که هر ديداری را فراقي باشد و مرا اکنون بالاجبار از شما جدا شدن و با لحني شاعرانه ، فالبداعه شعري بسرود و بگفتا: گر بار گران بوديم و رفتيم و اگر نا مهربان بوديم باز هم برفتيم (گرچه "شيخ ما" کپي رايت اين شعر را براي خود محفوظ دانسته بود ولي بعدها عوام آن را به عنوان ضرب المثل در مناسبات مختلف ، بسيار بيان کردند). مريدان باز هم توان نياوردني و دسته جمعي بر آن سخن شيخ بگريندي. "شيخ ما" مسير گذر خود به مقصود را شهر گل و بلبل شيراز برگذيدندي چون که قرائن و مدارک بر آن بود که عده کثيري از مردمان آن مدينه فاضله را در اين شهر بر آمد و شد باشند. و چون از پاتوق شان پرسيد ، آدرس مهمانخانه سهيل به ضم سين بدادند. شيخ را مرکبي مناسب برگزيد ، سواري و قطار و ميني بوس و اتوبوس به تناوب تا شيراز طي بکرد و مستقيم تا آن مهمانسرا پياده راه برفت تا ساختمان سفيدي بديد که مردماني در آن به آمد و شد باشند و يکي سوار ميني بوس شوندي و ديگري دوان دوان از آنجا خارج شوندي و شتابان به سوي شيخ قدم بر مي داشتي. "شيخ ما" از تمام کسان آن يکي را نظرش جلب بنمود و او هم بسويش بدويد. شيخ سلام بنمود و بگفت تو از همان شهري که شُهره ي عام و خاص باشد. آن مرد جواب سلام را اينگونه بداد که: "اَلَ خالو ، چه خواهي کدامين شهر را گويي". شيخ گفت همان مدينه فاضله ايي را گويم که اسمش جناح باشد بر فتح جيم. او بگفتا که" نه بابا ، اَما فَرامَرزيَم." شيخ را از جمله ي فوق دو حرف اولش ملتفت بشد که منفي باشد و في الحال به او بگفت که مرا با تو کاري نباشد. آن مرد فرامرزي از اين حرف شيخ ابرو بر هم کشيد و زير لب چيزي بگفت که شيخ ما نفهميد و ماهم برعايت حال مخاطبين از ذکر آن خودداري کرده و سانسور کرده نموديم. شيخ رو به سوي ميني بوس بکرد و چون از راننده ي آن بپرسيد يکي را نشانه کردند که نام دومش به معني کرم و اخلاق باشد. شيخ در دل بگفتا که عجب اسم و لقبي داشته باشد ، الحق که از آن شهر بُوَد. شيخ به سوي راننده برفت و سلام بداد. آن مرد بر شيخ نگاهي بکرد ، دست بر شانه هاي شيخ بذاشت و به يک باره خنده ايي ناگهاني سرداد. "شيخ ما" از تعجب شاخ در آورندي ، در دل بگفتا که هر چه باشد به احتمال قريب به يقين از اخلاق و معرفتش باشد. شيخ بگفتا: اي اخلاق آيا مرا بر مرکب خويش سوار کني و به آن شهر رساني؟ راننده بگفتا: خواهي بر سر من نشين چون جا نباشد. شيخ پاسخ بداد: بر سر شما که جسارت باشد ولي لاجرم جايي خشک و خالي برايمان پيدا شود. راننده گفت: آري اما اول سوالي دارم خدمت شريفتان. شيخ گفت بگوي. بگفتا: ريش کيلويي چند باشد؟ شيخ از مراد سخنش هيچ نفهميد و به ناچار دستي بر محاسن بلند خويش بکشيد و تاملي بکرد و بعد بگفتا: اولا هر چه باشد به کيلو نرسد خواهد و ثانيا در محافل ما کسي ريش را وزن ننمايد. اخلاق بگفتا که در مناطق ما ولي محاسن را زياد وزن کنند. شيخ گفت: حال به چه خواهند؟ بگفتا که هر که ريشش بيش ، پولش بيش ، احترام و عزت و دولتش بيش باشد ، دو تا دو تا زن بستاند و گاهي عوام بر او خرده گيرند اما هيچ آن را به دل نگيرد. شيخ بفرمود: مَثَل "هر که بامش بيش ، برفش بيش" را به وفور شنيده ام و اما آن يکي را نه. اخلاق بگفتا که چون در شهر ما برف نيايد عوام مَثَل فوق را چرخانده اند به ريش و سبيل. "شيخ ما" با خود بگفتا که چه خوب و شايسته باشد و مرا بر محاسن خويش ثابت قدم باشم و هرگز بر آن دست نيازم تا بلند و بلندتر شود. (البته بعدها "شيخ ما" بفهميد که در مراودات فوق بر وي کلاخ شده است). مجادلات شيخ و اخلاق ادامه بداشت اما در اين قسمت بيش از اين مجال گفتن نباشد. ........ . . . . .... . . {ادامه دارد}.....

[+] نوشته شده توسط یک جناحی در 8:33 | |

      مطالب پيشين