تبليغاتX
JANAH83
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ جناح 83 خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ در راستای ارتقای فرهنگی شهرمان جناح ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد

با تشکر   

لينك به وبلاگ نویسان جناحی
چت با مدیر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در وبلاگ جناح83

آرشيو
طراح قالب
      ماجراهای "شیخ ما" (قسمت اول)

مرا چنين شهري آرزوست

"شيخ ما" در پايتخت مکتب خانه بِداشت و از کسوت تدريس شاگرداني بپروراند. سالها بدين سان گذشت و شيخ ما همچنان استاد بود. شيخ را در اين سالها ، روزگار چنان بر او تنگ بگذشتي که از فرط خستگي ، رخساره به زردي گراييده و هفت – هشت کيلو از تن وي بکاهيد ، چنان که کنترل زبان از دست بداد و داد و فغان راه انداختندي و آنچه نبايد گفتي را نثار مريدان بي زبان مي نمود. مريدان را از اين حالت شيخ به تنگ آمدندي و جميعا خدمت شيخ حاضر شدندي و عرض کردند: يا شيخ چه شده که داد و بيداد راه انداختندي و ما را سکه يک پول بکردندي و در در و همسايه بر ما آبرو نزاشتي و آنچه خواهي به زبان آري که اين افعال وگفتار در شان شما نبُُُود. شيخ سر در گريبان بيانداخت و بفرمود استغفرالله و اتوب اليه ، از آنچه از من به شما رسيد مرا معزور داريد که چند صباحي است ناخوش حالم.

مريدان بگفتند: يا شيخ شما را نزد طبيب بريم تا معاينه کند و از خون و دفعيات مبارکتان آزمايش گيرد و آمپول و دوا دهد شايد که التيام يابي. شيخ بگفتا: خموش که من از حال خود بهتر دانم که نه طبيب درد من داند و نه دوا بر من اثر گذارد. مريدان بگفتند يا شيخ بگو آنچه خود داني.

"شيخ ما" زبان بگشود و بگفت که درد من روحي باشد و نه جسمي و مرا بايد سفر کردن و از اين شهر پر دود و دغل خارج شدن و به جايي رفتن که نه در آن دود و ماشين باشد و نه ضريب و نيرنگ.

مريدان بگفتند که کدامين ديار را چنين است. "شيخ ما" بگفتا شنيدستي که در جنوبگان مملکت شهري باشد آباد و مردماني دارد دلشاد و خيريني دارد دست و دلباز و بزرگاني دارد بامرام. چنانکه در هر سوي ديار خود مسجدي سازند بر حسب عبادت و مناره ها سازند به کثرت و جاده ها بر رفت و آمد و برکه ها بر آب مشرب که آن را به خانه ها برند با تنکر کوچه و خيابان را چراعاني کنند با نورافکن و خود تا صبح نخفتن و گروهي با مرکب خويش به حراست از شهر پردازند و برخي به شب زنده داري و عبادت کردن و چون شب روز گشت به کار شدن و کسب روزي پرداختن و چون سالي باران نيايد به قبله دعا رفتن و زاري کردن و باريتعالي هم استجابت کناد و باران آيد و سبز و خرم شود و همه مردمان به کوي و دمن شدن و تفريح کردن و خِر و اکال واجودن.

ور بِين مردمانش اختلافي فِتد هيچ نگفتن و گذشت کردن به خوشي آنچنان که چيزي نبُُود از پيش و به ناگاه که از خارجيان تجاوز شوند متحد شوند و چنان که کدخدايشان گويد حمله ، بتازند به جد و جهد و بزنند و بخورند و آخر سر پيروز شوند و سهم خود را به کمال بگيرند آنچنانکه گرفتند آب لاور ميستان را به حق.

مردماني دارد که گوي سبقت از هم بربايند و زمين خرند و بفروشند و بنگله سازند و برکه و مدرسه و کتابخانه و دستگاه فتوکوپي و اندوسکوپي و راديولوژي و نان فانتزي آرندو چون مسجدي اندکي کهنه گشت ويران کنند و از نو بسازند به 300 و 50 ميليون.

 کل کلام آنکه باهم باشند مردمانش و هيچ فحش ندهند و گوش هم نکشند و به هم گير ندهند و همديگر را در هچل نيندازند.

"شيخ ما" همچنان مي گفت و مي گفت تا اينکه شد خموش ، آنگه که به خود آمد و چشم بگشاد ديد که دو دست به بالا دارد و دولنگش در هوا ، به ناگاه فرياد آورد که: مرا چنين شهري آرزوست .

مريدان را از حالت "شيخ ما" به عجب آمدند و بگفتند اين کدامين ديار است که تو را از وقارت انداخته و از حد اعتدال بدر کرده و احساسات را بر عقلت غلبانيده به حدي که سر و گردنت و دست و پايت را بجنباني و هيچ نفهمي که چه مي کني.

شيخ گفتا مرا معزور داريد که دست خودم نباشد.

مريدان بگفتند: وصف اين شهر را از کدامين کسان شنيدستي و از کدامين کتاب بخواندي و در کدامين سايت اينترنتي بديدي که چنين دياري در افسانه ها باشد و رويا.

شيخ ما از اين سخن برآشفت و بگفت خموش باشيد که چنين شهري را لايق شما نبُُود و شما را با چنين مردماني همسخن نشايد. من وصف اين شهر را نه در کتاب و افسانه بخواندم و نه آن را در تلوزيون و اينترنت بديدم ، بلکه آن را از بزرگمرداني از اهالي اين ديار شنيدم که برخي شان در پايتخت به تجارت و کسب و کار باشند و کثيري در شرکت سيگار.

چون ايشان را از دور بديدم مفتي مفتي شيفته شان گشتم و چون از حال و احوالشان بپرسيدم بگفتند که ما را چند ماهي است دور از مملکت خويش و چون از مملکتشان پرسيدم مرا نشاندن بر زمين و گفتند آنچه من گفتم و چون مرا شيخي بزرگ بديدند مرا آدرس دادند و شماره تلفن. و دعوت کردند که بروم و ببينم آنچه گفتند از نزديک .و بگفتند که چون در شهر ما شدي از شما باِستقبالند به خوبي و به شما شام و نهار دهند مفتي.

مرا نيز اکنون رفتم خواهم و شما نيز به من کمک کردن و توشه راه مهيا کردن.

 

(ادامه دارد)

 

[+] نوشته شده توسط یک جناحی در 0:45 | |

      مطالب پيشين