تبليغاتX
JANAH83

مرا چنين شهري آرزوست

"شيخ ما" در پايتخت مکتب خانه بِداشت و از کسوت تدريس شاگرداني بپروراند. سالها بدين سان گذشت و شيخ ما همچنان استاد بود. شيخ را در اين سالها ، روزگار چنان بر او تنگ بگذشتي که از فرط خستگي ، رخساره به زردي گراييده و هفت – هشت کيلو از تن وي بکاهيد ، چنان که کنترل زبان از دست بداد و داد و فغان راه انداختندي و آنچه نبايد گفتي را نثار مريدان بي زبان مي نمود. مريدان را از اين حالت شيخ به تنگ آمدندي و جميعا خدمت شيخ حاضر شدندي و عرض کردند: يا شيخ چه شده که داد و بيداد راه انداختندي و ما را سکه يک پول بکردندي و در در و همسايه بر ما آبرو نزاشتي و آنچه خواهي به زبان آري که اين افعال وگفتار در شان شما نبُُُود. شيخ سر در گريبان بيانداخت و بفرمود استغفرالله و اتوب اليه ، از آنچه از من به شما رسيد مرا معزور داريد که چند صباحي است ناخوش حالم.

مريدان بگفتند: يا شيخ شما را نزد طبيب بريم تا معاينه کند و از خون و دفعيات مبارکتان آزمايش گيرد و آمپول و دوا دهد شايد که التيام يابي. شيخ بگفتا: خموش که من از حال خود بهتر دانم که نه طبيب درد من داند و نه دوا بر من اثر گذارد. مريدان بگفتند يا شيخ بگو آنچه خود داني.

"شيخ ما" زبان بگشود و بگفت که درد من روحي باشد و نه جسمي و مرا بايد سفر کردن و از اين شهر پر دود و دغل خارج شدن و به جايي رفتن که نه در آن دود و ماشين باشد و نه ضريب و نيرنگ.

مريدان بگفتند که کدامين ديار را چنين است. "شيخ ما" بگفتا شنيدستي که در جنوبگان مملکت شهري باشد آباد و مردماني دارد دلشاد و خيريني دارد دست و دلباز و بزرگاني دارد بامرام. چنانکه در هر سوي ديار خود مسجدي سازند بر حسب عبادت و مناره ها سازند به کثرت و جاده ها بر رفت و آمد و برکه ها بر آب مشرب که آن را به خانه ها برند با تنکر کوچه و خيابان را چراعاني کنند با نورافکن و خود تا صبح نخفتن و گروهي با مرکب خويش به حراست از شهر پردازند و برخي به شب زنده داري و عبادت کردن و چون شب روز گشت به کار شدن و کسب روزي پرداختن و چون سالي باران نيايد به قبله دعا رفتن و زاري کردن و باريتعالي هم استجابت کناد و باران آيد و سبز و خرم شود و همه مردمان به کوي و دمن شدن و تفريح کردن و خِر و اکال واجودن.

ور بِين مردمانش اختلافي فِتد هيچ نگفتن و گذشت کردن به خوشي آنچنان که چيزي نبُُود از پيش و به ناگاه که از خارجيان تجاوز شوند متحد شوند و چنان که کدخدايشان گويد حمله ، بتازند به جد و جهد و بزنند و بخورند و آخر سر پيروز شوند و سهم خود را به کمال بگيرند آنچنانکه گرفتند آب لاور ميستان را به حق.

مردماني دارد که گوي سبقت از هم بربايند و زمين خرند و بفروشند و بنگله سازند و برکه و مدرسه و کتابخانه و دستگاه فتوکوپي و اندوسکوپي و راديولوژي و نان فانتزي آرندو چون مسجدي اندکي کهنه گشت ويران کنند و از نو بسازند به 300 و 50 ميليون.

 کل کلام آنکه باهم باشند مردمانش و هيچ فحش ندهند و گوش هم نکشند و به هم گير ندهند و همديگر را در هچل نيندازند.

"شيخ ما" همچنان مي گفت و مي گفت تا اينکه شد خموش ، آنگه که به خود آمد و چشم بگشاد ديد که دو دست به بالا دارد و دولنگش در هوا ، به ناگاه فرياد آورد که: مرا چنين شهري آرزوست .

مريدان را از حالت "شيخ ما" به عجب آمدند و بگفتند اين کدامين ديار است که تو را از وقارت انداخته و از حد اعتدال بدر کرده و احساسات را بر عقلت غلبانيده به حدي که سر و گردنت و دست و پايت را بجنباني و هيچ نفهمي که چه مي کني.

شيخ گفتا مرا معزور داريد که دست خودم نباشد.

مريدان بگفتند: وصف اين شهر را از کدامين کسان شنيدستي و از کدامين کتاب بخواندي و در کدامين سايت اينترنتي بديدي که چنين دياري در افسانه ها باشد و رويا.

شيخ ما از اين سخن برآشفت و بگفت خموش باشيد که چنين شهري را لايق شما نبُُود و شما را با چنين مردماني همسخن نشايد. من وصف اين شهر را نه در کتاب و افسانه بخواندم و نه آن را در تلوزيون و اينترنت بديدم ، بلکه آن را از بزرگمرداني از اهالي اين ديار شنيدم که برخي شان در پايتخت به تجارت و کسب و کار باشند و کثيري در شرکت سيگار.

چون ايشان را از دور بديدم مفتي مفتي شيفته شان گشتم و چون از حال و احوالشان بپرسيدم بگفتند که ما را چند ماهي است دور از مملکت خويش و چون از مملکتشان پرسيدم مرا نشاندن بر زمين و گفتند آنچه من گفتم و چون مرا شيخي بزرگ بديدند مرا آدرس دادند و شماره تلفن. و دعوت کردند که بروم و ببينم آنچه گفتند از نزديک .و بگفتند که چون در شهر ما شدي از شما باِستقبالند به خوبي و به شما شام و نهار دهند مفتي.

مرا نيز اکنون رفتم خواهم و شما نيز به من کمک کردن و توشه راه مهيا کردن.

 

(ادامه دارد)

 

نوشته شده توسط یک جناحی در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 0:45 | لينک ثابت |
 
domain parking guide