روزي را شيخ ما درد اثني عشر معده به عودت رسيدي ، بر حکم معالجت و دفع مرض خويش به درمانگاه جديدالتاسيس مراجعت نمودي و چون از درد خود بناليد او را به آزمايشگاه اشارت دادند تا از مدفوع مبارک خويش اندکي را محض کشف العلل تقديم نمايد.
گويند آن روز را شيخ ما قبل از دخول با آن عمارت چند طبقه ، پارچه هاي رنگارنگي را از دکان حمزه تا دواخانه دکتر علي وي را بسيار متعجب و متحير کرده بود.
شيخ با خود بگفتا که اين چه صيغه اي باشد که تا چند مهمان اجباري آيند ، آن هم براي سير کردن شکمهاي خود ، برايش پارچه اي زنند و خير مقدم گويند. از رئيس بهداشت گرفته تا منشي معاون دوم رئيس سابق فلان اداره.
شيخ ما را از وارسي فراوان ، ماجرا را از پرسنل مرکز بپرسيد که حکمت پارچه ها چه باشد.
آن دخترک پرستار اين گونه بگفتش: شامگاه فردا مراسم افتتاحيه باشد و رئيس و روسا ، به وفور آيند. و بر اين ميمنت و بر شکرگذاري خداوند کريم ، فردا نهار نيز فقرا و مستمندان را در مجلس عبدالرحمن باگپ طعامي دهند تا اين خير چند ميليوني مورد قبول درگاه احديت قرار گيرد.
آدينه ي آن روز را شيخ ما طوها و کرها ، دعوت نشده به سوي آن محول بشتافتي تا بعد از ماهها چاشت درست و حسابي را با فقرا و مساکين ميل فرمايد و از صحبت ايشان بهره برد.
چون شيخ ما را بر آن مجلس تشرف نمود ، ماشين و موتور و سمند و پژو پارس و 405 و 206 و زانتيا به کثرت بديدي.
عجبا که در اين دوره و زمانه فقرا و مساکين بجاي الاغ بر سمند و پرايد سوار شوند و بجاي شال و ابا ، کت و شلوار بپوشند و همه کارمند دولت باشند و بر اريکه قدرت.
يکي را در منزل عبدالرحمن باگپ از ريخت شيخ خوش نيامدي و بدو بگفت که جامه ات شيک نباشد ، برگرد و دامني نيکو بدار اي درويش که آبروي چندين و چندساله ي ما را جلو اغنيا و اقايان دولت خواهي برد.
شيخ بفرمودکه دامن از کجا آرم که جامه ندارم.
شيخ ما را سرخورده ، با شکم گرسنه بر همان راه آمده به خانه ي فقيرانه ي خويش مراجعت نمود و في الجمله زبان مکالمه با ايشان را قوت ننمود و روي از محاورت ايشان مروت ندانست. و در راه ، تفرج کنان سخنان (اگرهاي) حکيمانه يکي از بزرگان را ( که جديدا در تيتراژ بالا در جناح به چاپ رسيدی) اين گونه زمزمه نمودي که:
اگر در سفره ي خيرخواهانه خويش چند نفر بي پول و فقير دعوت شود چه مي شد.
اگر در کنار رئيس و روسا با حقوق دو ميليون و نيم چند کارمند فقير با حقوق صد و پنجاه هزار تومان دعوت مي شدند چه مي شد.
اگر در مراسم افتتاحيه بجاي اينکه چند نفر بي ربط سخن چراني کنند و بر ليست بالا بلند مدعوين خير مقدم گويند ، خود رئيس حرف مي زد چه مي شد.
اگر استاديوم بهزيستي بجاي اينکه بوسيله ي خيّر درست شود ، به همت و تلاش پيگيرانه نماينده مجلس جناب آقاي حسيني ساخته مي شد ، ايشان در روز فينال و در سخنراني خود چه مي گفت.
اگر آن آقاي وبلاگ نويس بجاي ايراد گرفتن از توانبخشي و مناره از فرماندار و بخشدار و شهردار تعريف مي کرد چه مي شد.
اگر چون بعضي ها رو در رو ، مهربان و دوست داشتني و پشت سر ، کريح و خنجر از پشت زن نباشيم چه مي شد.
اگر فرهنگي و کارمند نباشيم و در عوض از طيف نجار و بنا و نقاش و چوپان باشيم و آدم حسابت نکنند چه مي شد.
اگر آن آقاي وبلوگ نويس که توانبخشي را زباله دان پول و مناره را گردن زرافه مي داند يک صدم پول بعضي ها را داشت ديگه در جناح خبري از مسجد و برکه و مناره نبود و خداي ناکرده همه تارک الصلاه مي شدند و الاف کوچه و خيابان.
اگر سالي چهار پنج تا مناره چند ميليوني يکي پس از ديگري درست بشه و از طرفي يک جوون تو ساختن يک خونه ي فقيرانه مونده خدا تو بهشت چند مناره مي ده به صاحب خير؟
اگر مسجد به کثرت باشد و نماز خوان به ندرت ولی مسجدی در بيابان در حال ساخت باشه چه می شد؟
و بالاخره اينکه:
اگر اين هزينه هاي هنگفت بجاي اينکه تو شکم چند نفر پشت ميز نشين ميليونر بريزيم ، صرف عروسي چند زوج جوان فقير بشه چه مي شد؟

