گويند روزي را شيخ ما از خَرِ باغ بگذشتي ، در اين طريق به ناگاه مردماني را گريان و نالان مشاهدت نمود که از غم و اندوه خون بگريستند و جامه را در گريبان چاک کنند. شيخ را از ترحم بر ايشان تشرف نمود و بفرمود که ياايهاالناس از کدامين مصيبت باشد که همچون نخلان خشکيده اين دوباغ کمر خم کرده اشک ماتم بريزيد.
گفتند: يا شيخ به فريادمان رس که اولي الامران ما اين بانيان آب و آبادي بر ما خشم گرفتند و ما را در اين وادي ، بي کس و کار رهاييدند. هر چه التماس کنيم حاضر نشوند نام نويسي کنند و کانديد شوند.
شيخ بگفتا که خداي عزّوجلّ بر شما کفايت کناد. حال اميراني را بگيرد ، شايد چندتن نيکوتري بر بندگانش اولي کند.
گفتند ما را اين چند نفر پسنده باشد. يا شيخ از کرامتت بر ما منت نه و يا تاويتي بنما و يا از تف مبارکت در طعامي بريز تا به ايشان بخورانيم ، آنگاه شايد فرجي نازل شود و از خر لجاجت به زير آيند و دلشام نرم گردد و کانديد شوند.
شيخ را از اين سخنان اصلا خوش نيامدندی و آنگاه بديشان بگفتا که آنچه گوييد همش خرافات باشد. هيچ نگران نباشيد ، اينها همه يک نوع ناز سياسي باشد و جزئي از تبليغات. دلم روشن باشد که خداوند در روز آخر به ايشان الهام نمايد و في الفور اسم بنويسند چرا که پروردگار هيچ گاه بندگانش را بي سرپرست نگذارد.
شيخ آن را بگفت و باز هم سيرالطريق بکرد و دگربار به مردماني ديگر رجعت نمود با آن حال و احوال.
اما اينان بر همان گفته هاي پيشين اضافت نمودند که اولي امر ما يکي بيش نباشد معروف و مشهور به قهرمان خور.
اگر کرامت خويش را همچون که بر ديگران کردي بر ما هم دريغ نکني ، آنگاه به دکان اشک اشارت نمودند که چند سيخی کباب ، تو را دعوت نماييم.
شيخ بفرمود که شما نيز بد به دل راه ندهيد که ولي امر شما هم چند ساعت بعد از آن ديگران ثبت نام کند.
شيخ ما آن را بگفت و از آن صحبت رو به سوي دگر نمود.
از کرامات شيخ ما آن بودی که چون يکي کانديد نشود به يکباره و فی يوم الاخری کانديدش کند و چون آن يکي کانديد نشود را چند ساعت مانده به آخر کانديدش کند ... به حول و قوه الهي.


