شيخ را چند سنه در جناح بزيست رحمه اله عليه. در اين سنوات از مسجد به مسجد را محض اسکان طعم سکونت بچشيد. از مسجد شيخ و شيخان و بلال و سلمان و حاج احمد رحمه الله عليهم گرفته الي مساجد عايشه و فاطمه و آمنه رضي الله عنهنَّ.شيخ را در اين دوران يکي از اهالي شهر را به خدمتش نيامده که بر وی بپرسد که کيستي و چه خواهي و بقولي خَرَت را به چند؟
شيخ را از اين حالت اندکي دلگير بشد و بيانديشيد و با خود بگفت که شايد خداي سبحان مرا بيازمايد و مردمان اين شهر نيز شيخي چون مرا با اين خصايص نخواهند ، آن بود که در رازونياز شبانه خداوند عزوجلّ را به فرياد بخواند که عن قريب اين جانب را چند سال و اندي در اين ولايت بسر برندي و مرا اکنون بايد ابراز وجود نمايم و خودي نشان دهم که من همان شيخ پايتخت باشم که سالها بر مکاتبت و مناظرت و مدارست و مجادلت در علوم دنيوي و اخروي سرآمد و معروف و مشهور خاص و عام بودمي و اکنون خواهم در ميان چنين مردماني کشف وجود نمايم. بار خدايا مرا در اين طريق جز تو ياري رساني نباشد.
ايام و ليالي همچون باد يکي پس از از ديگري به تواتر بگذشتي که در يکي از اين روزگار شيخ مردمان جناح را جور دِگر بديد. شيخ به مغزش فشار بياورد که چه شده است که گفت و گفتار مردم و هياهوي شهر را دو چندان باشد.
شيخ را مدهوش آن بود که يکي از اهالي شهر را نزد شيخ حاضر بشد و بدو بگفتا که يا شيخ: هيچ داني که اين چند روز را مردمان جناح ، ايام الله خوانند.
شيخ بفرمود ندانم و بخواهم که بدانم که چرا و چگونه چنين است.
آن مرد جناحي بگفت که يا شيخ مگر نداني که در اين چند روز مردم ما سرنوشت خويش را رقم زنند. چند نفر کانديد شوند و ديگران هم هر کدام از ايشان که خواهند انتخاب کنند. و اکنون هم يا شيخ از تو خواهم که به فلاني و فلاني راي دهي که اگر چنين کني از خجالتت در خواهم آمد و شام و چاشتي را مهمانت کنم.
شيخ بگفتا : عجبا که پس از سالها مسجد نشيني يکي پيدا شد و ما را آدم حساب بکرد.
آن مرد بگفت که هر چه باشد حق يک راي را داشته باشي. در ضمن اگر چنين کني و به فلاني راي دهي مسجد نشيني تمام شود و به تو زمين دهند و خانه دهند و اساسيه دهند و لباس دهند و موتور دهند و اگر خواستي الاغ دهند تا مرکب خويش سازی.
شيخ در فکر فرو برفت و با خود بيانديشيد که عن قريب بايد دعايم مستجاب شده باشد که بهترين فرصت است که خودي نشان دهم و در بين سرها سري برآرم.
شيخ رو به آن جناحي بکرد و ناخودآگاه فرياد برآورد ، برو که نه نهار و شامت را خواهم و نه زمين و الاغت را. اکنون خودم کانديد شوم و بايد تو و دوستانت بر من راي دهيد که جناح را برايتان کنم آباد.
آن مرد قاه قاه بر شيخ بخنديد که جوک مي گويي يا شيخ. تو را کجايت به شورا خورد و چه داري که با آن شوراداری کنی.
شيخ گفت مگر شورا شدن را چه خواهد که اکنون در من نباشد.
آن مرد گفت: کسي که کانديد شورا شود اولا که بايد هواخواه داشته باشد در بين عوام و گروه و دستکي داشته باشد. حال تو را در کدامين محلات جناح نفوذ داشته باشي ، جمسي باشي که نباشي ، عوضي هم که نباشي ، شيخان و غيره هم که نباشي پس چه باشي. گذشته از آن و مهمتر از همه ي آن ، مال و مکنت ، زمين و ثروت و خانه و سکنتي هم که نداري ، ريخت و قيافه و زبان و البسه درست و حسابي هم نداشته باشي. پس آخر با چه اميدي خواهي که کانديد شوي که کل آراي ماخوزه ات به عدد 2 هم نرسد که يکي خود به خويشتن راي دهي و ديگري هم راي باطله اي باشد که براي مزاح در صندوق اندازند.
شيخ را ابرو بر هم کشيد و با قاطعيت بگفت که شايد کلهُم عجمعين آنچه که گفتي را نداشته باشم اما بجايش عالم به علوم مختلفي باشم ، نمازخوان و با خدا باشم ، حق شناس باشم و عدالت را بر پا دارم ، در بين مردمان هيچ فرقي نزارم ، هرگز کينه جو نباشم و بر ديگري عداوت نکنم. خلاصه کاري کنم که با هم باشيم و در کنار هم جناح را کنيم آباد.
آن مرد جناحي برآشفته بگفت: سخن مُفت مي گويي يا شيخ. همه آنچه گفتي شعاري بيش نباشد و بکاري نيايد ، ما را چه به اين عراجيف. ما زمين و خانه و آب و غذا خواهيم نه مزخرفات چون تو شيخی ژنره پوش ساده لوح بی کس و کار را.
شورا بايد از خودمان باشد ، از ايل و تبار خودمان ، هم لحجه خودمان و دوست و آشنايمان.
و بالاخره آنکه ما ائتلاف داشته باشيم. تو و دوستانت بايد بالاجبار به ما راي دادن.
روز کذا ماشين آريم ، تو را و حتي برادران افاغنه را جمع کنيم و به پاي صندوقهاي راي بريم تا باز هم مثل گذشته شگفتی ساز شويم و با آراي بيشمار بالای 150 درصد خويش مشتي به دهن استکبار جهاني زنيم با حول و قوه اللهي.
بعدها با خبر شديم که "شيخ ما" را پس از آنکه ثبت نام بکرد او را با دلايل نامعلومي رد صلاحيت کردند. الله اعلم.
شيخ را از اين حالت اندکي دلگير بشد و بيانديشيد و با خود بگفت که شايد خداي سبحان مرا بيازمايد و مردمان اين شهر نيز شيخي چون مرا با اين خصايص نخواهند ، آن بود که در رازونياز شبانه خداوند عزوجلّ را به فرياد بخواند که عن قريب اين جانب را چند سال و اندي در اين ولايت بسر برندي و مرا اکنون بايد ابراز وجود نمايم و خودي نشان دهم که من همان شيخ پايتخت باشم که سالها بر مکاتبت و مناظرت و مدارست و مجادلت در علوم دنيوي و اخروي سرآمد و معروف و مشهور خاص و عام بودمي و اکنون خواهم در ميان چنين مردماني کشف وجود نمايم. بار خدايا مرا در اين طريق جز تو ياري رساني نباشد.
ايام و ليالي همچون باد يکي پس از از ديگري به تواتر بگذشتي که در يکي از اين روزگار شيخ مردمان جناح را جور دِگر بديد. شيخ به مغزش فشار بياورد که چه شده است که گفت و گفتار مردم و هياهوي شهر را دو چندان باشد.
شيخ را مدهوش آن بود که يکي از اهالي شهر را نزد شيخ حاضر بشد و بدو بگفتا که يا شيخ: هيچ داني که اين چند روز را مردمان جناح ، ايام الله خوانند.
شيخ بفرمود ندانم و بخواهم که بدانم که چرا و چگونه چنين است.
آن مرد جناحي بگفت که يا شيخ مگر نداني که در اين چند روز مردم ما سرنوشت خويش را رقم زنند. چند نفر کانديد شوند و ديگران هم هر کدام از ايشان که خواهند انتخاب کنند. و اکنون هم يا شيخ از تو خواهم که به فلاني و فلاني راي دهي که اگر چنين کني از خجالتت در خواهم آمد و شام و چاشتي را مهمانت کنم.
شيخ بگفتا : عجبا که پس از سالها مسجد نشيني يکي پيدا شد و ما را آدم حساب بکرد.
آن مرد بگفت که هر چه باشد حق يک راي را داشته باشي. در ضمن اگر چنين کني و به فلاني راي دهي مسجد نشيني تمام شود و به تو زمين دهند و خانه دهند و اساسيه دهند و لباس دهند و موتور دهند و اگر خواستي الاغ دهند تا مرکب خويش سازی.
شيخ در فکر فرو برفت و با خود بيانديشيد که عن قريب بايد دعايم مستجاب شده باشد که بهترين فرصت است که خودي نشان دهم و در بين سرها سري برآرم.
شيخ رو به آن جناحي بکرد و ناخودآگاه فرياد برآورد ، برو که نه نهار و شامت را خواهم و نه زمين و الاغت را. اکنون خودم کانديد شوم و بايد تو و دوستانت بر من راي دهيد که جناح را برايتان کنم آباد.
آن مرد قاه قاه بر شيخ بخنديد که جوک مي گويي يا شيخ. تو را کجايت به شورا خورد و چه داري که با آن شوراداری کنی.
شيخ گفت مگر شورا شدن را چه خواهد که اکنون در من نباشد.
آن مرد گفت: کسي که کانديد شورا شود اولا که بايد هواخواه داشته باشد در بين عوام و گروه و دستکي داشته باشد. حال تو را در کدامين محلات جناح نفوذ داشته باشي ، جمسي باشي که نباشي ، عوضي هم که نباشي ، شيخان و غيره هم که نباشي پس چه باشي. گذشته از آن و مهمتر از همه ي آن ، مال و مکنت ، زمين و ثروت و خانه و سکنتي هم که نداري ، ريخت و قيافه و زبان و البسه درست و حسابي هم نداشته باشي. پس آخر با چه اميدي خواهي که کانديد شوي که کل آراي ماخوزه ات به عدد 2 هم نرسد که يکي خود به خويشتن راي دهي و ديگري هم راي باطله اي باشد که براي مزاح در صندوق اندازند.
شيخ را ابرو بر هم کشيد و با قاطعيت بگفت که شايد کلهُم عجمعين آنچه که گفتي را نداشته باشم اما بجايش عالم به علوم مختلفي باشم ، نمازخوان و با خدا باشم ، حق شناس باشم و عدالت را بر پا دارم ، در بين مردمان هيچ فرقي نزارم ، هرگز کينه جو نباشم و بر ديگري عداوت نکنم. خلاصه کاري کنم که با هم باشيم و در کنار هم جناح را کنيم آباد.
آن مرد جناحي برآشفته بگفت: سخن مُفت مي گويي يا شيخ. همه آنچه گفتي شعاري بيش نباشد و بکاري نيايد ، ما را چه به اين عراجيف. ما زمين و خانه و آب و غذا خواهيم نه مزخرفات چون تو شيخی ژنره پوش ساده لوح بی کس و کار را.
شورا بايد از خودمان باشد ، از ايل و تبار خودمان ، هم لحجه خودمان و دوست و آشنايمان.
و بالاخره آنکه ما ائتلاف داشته باشيم. تو و دوستانت بايد بالاجبار به ما راي دادن.
روز کذا ماشين آريم ، تو را و حتي برادران افاغنه را جمع کنيم و به پاي صندوقهاي راي بريم تا باز هم مثل گذشته شگفتی ساز شويم و با آراي بيشمار بالای 150 درصد خويش مشتي به دهن استکبار جهاني زنيم با حول و قوه اللهي.
بعدها با خبر شديم که "شيخ ما" را پس از آنکه ثبت نام بکرد او را با دلايل نامعلومي رد صلاحيت کردند. الله اعلم.
نوشته شده توسط یک جناحی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 10:5 | لينک ثابت |


